تبليغاتX
گنجشکک اشی مشی...


گنجشکک اشی مشی...

گنجشكك اشي مشي لب بوم ما نشين بارون مياد خيس ميشي برف ميادگوله ميشي ميافتي تو حوض نقاشي.

سلااااااااااااااااااااام

عید همگی مبارک ک ک ک ک ک

دیروز  امتحان ریاضی رو دادم  شب قبلش با بهناز تا ۴ صبح بیدار بودیم  داشتیم می خوندیم  بهناز یه نیم ساعتی خوابید ولی من نه .... جزومو یادم رفته بود با خودم ببرم بد بختییی داشتما

آخرشم سر امتحان  از سر بی خوابی  شب قبلش ۲ به توان ۳ رو نوشتم  ۴ یعنیییییییییییییی ته بی حواسیو و بی دقتیه ها

خیلی اعصابم خورد شد

بخاطر همین اشتباه سوال اخرو  غلط جواب دادم

اما عیب نداره این نیــــــــــــــــــز بگذرد

ایشلا دفعه بعد جبران خواهد شد

کلاسمون ساعت ۱۲ تموم شد  خوشبختانه کلاس بعدیمون تشکیل نشد ما هم از خدا خواسته

 بهناز  رفت بازار یه ریزه خرید کنه منم   برگشتم خوابگاه ظرفها انتظارم را می کشیدند  کلی ظرف باید می شستم من موندم چه شکلی این همه ظرف فقط وقتی نوبت منه کثیف می شن

با هر بد بختیی بود ظرفا رو شستم انقدر خسته بودم که نگو  تا اومدم  یه ریزه دراز بکشم  بهناز خانوم تشریف اوردن

صدف بدو بدو بریم که امشب نامزدی دختر عمه امه منم که خراب رفیق  پا شدم حاضر شدم رفتیم اسکله  تو تندرو که بودیم  به بهناز گفتم  بیا یه ریزه بریم بیرون وایسیم  خیلی  باخال بود هوا عااااااااااااااااااااااااااالی بو د  خورشید هم داشت غروب می کرد وای خدا  غروب خورشید معرکه بود  چند تا عکس گرفتم  که گذاشتم تو ادامه ی مطلب

امیدوارم همگی خوش باشید

دوباره عیدتون مباررررررررررررررک


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ سه شنبه 1390/08/24سـاعـ ت 5:51 PM نـویسنده s@d@f| |

 

ساعت ۳:۳۰ دارم میرم

خدافظ همگی دوشنبه دوباره بر میگردم

تـاریـ خ شنبه 1390/08/21سـاعـ ت 12:34 PM نـویسنده s@d@f|

بعد از دو هفته اومدم بندر تازه واسه عید هم نتونستم بیام روز یکشنبه ۱۲ تا ۸ شب کلاس داشتم  دوشنبه هم که تعطیل بود و بعدشم سه شنبه ساعت ۸ صبح کلاس داشتم.....

آخرشم که استاد گرام درک و بیان که ساعت ۸ صبح باهاش کلاس داشتم نیومد

دلم می خواست خفش کنم  فقط واسه همین روز عید نیومدم بندر

ته ضد حالی یعنی همین دیگه.....

اما چه می شه کرد دیگه

ولی در عوضش واسه این یکی عید حتما" میام دوباره بندر کلاس روز دوشنبه ام ساعت ۲ تموم از همون طرف  زودی می رم اسکله و بعدشم خونمون

چهارشنبه  با برو بچس رفتیم کنسرت ....کنسرت که نبود پارتی بود ماشالا کل بچه های دانشگاه و  کلاسمونو دیدم

ولی کلیییییییییییییییییییی خوش گذشت خداییش

....

 

راستی این عکس منه وقتی ۶ ماهم بود

نظــــــــــــــــــــــــــــر بدین لطفا"

تـاریـ خ جمعه 1390/08/20سـاعـ ت 1:47 PM نـویسنده s@d@f| |

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید

روز دختر مبارک

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تـاریـ خ پنجشنبه 1390/07/07سـاعـ ت 10:21 AM نـویسنده s@d@f|

دیروز به اتفاق پدر جان پا شدیم رفتیم  به جزیره ی زیبای قشم برای انتخاب واحد  ساعت ۶ صبح مورخ ۳ مهرماه

مامان جان بنده:صدف پاشو ساعت ۷ پاشو زود باش دیرت شده

من: نگاهی به ساعت مچی می اندازم ساعت ۶ صبحه یک ساعت وقت دارم

(آخه یکی نیس بگه مادر من اون ساعت اتاقتونو یه ساعت ببر عقب اینجوری ما رو وشحتناک از خواب نپرونی)

البته اینا رو تو دلم گفتم

رو حرف مامان که نمی شه حرف زد  با احساس رخوتی که تو بدنم هنوز احساسش می کردم از خواب پاشدم  خنگول خان از تختم افتاده بود پایین از رو زمین بلندش کردم و بوسیدمش گذاشتمش رو تختم 

یه کش و قوسی به بدن دادم و رفتم سمت....

کارامو انجام دادم

مامانم:صدف پاشدی دیرت شد

من با صدایی که هنوز خواب توش موج می زنه:آره مامان بیدار شدم

می رم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم 

طبق معمول همیشه مانتوهام چروک و باید اتو بزنم

مانتو و مقنعه امو بر می دارم  ببرم  اتو بزنمشون

بابا:صدف هنوز حاضر نشدی

ای بابا اخه دختر تو چرا انقده لفتش می دی  حالا بزار اون موقع که رفتی خوابگاه من و مامانت نیستیم که از خواب بیدارت کنیم

د دختر دست بجونبون دیرمون شد

(طفلی بابام ۲ روز از کارش زد به خاطر من)

اتوی لباسام تموم شد لباسامو پوشیدم می خوام برم کفشمو بپوشم

مامان: صدف بیا یه چیزی بخور  ضعف نکنی

من:مامان میل ندارم بعدشم من هیچوقت صبحونه نمی خورم

مامانم:صدف بیا صبحونتو بخور زود باش

من (تو دلم البته): اره دیگه دستوره باید بخوری اصلا" مهم نیست که میل نداری

به زور یه استکان چایی اونم تلخ خوردم

مامانم: صدف صبحونتو کامل بخور

کن: مامان گیر نده دیگه  خوردم همین کافیه

کیفمو برداشتمو  رفتم کفشمو  از تو جاکفشی در اوردم و پوشیدم قبل از اینکه از خونه برم بیرون  یه بار دیگه خودم تو آینه نگاه می کنم

من:خوبه مانتو و مقنعه ی مشکی  شلوار و کفش آبی آرایشمم که خوبه خیلی معلوم نیست

موهامم که خوبه

خوب خوبه دیگه امادم

ای وای ادکلن یادم رفت  یه نگاه به کفشام می ندازم

وای نه حوصله باز کردن بندای کفشمو ندارم جرقه ای در ذهنم پدیدار شد در کیفمو باز می کنمو ادکلنمو که همیشه تو کیفمه میارم برونو  می زنم

حالا خوبه

ایول صدف

بابام بیرون تو ماشین منتظرمه  سوار که شدم

بابام: صدف می زاشتی شب میومدی

من:ببخشید بابا شرمنده دیگه تکرار نمی شه

بابام:آره  مثله همیشه (با خنده)

من:

 از داخل داشبورد ماشین سی دی استاد شجریا ن و در میارم  می زارم تو دستگاه پخش ماشین

نهمین اهنگ

عاشق این اهنگشم

رندان سلامت می کند جان را غلامت می کند مستی ....

صداشو بلند می کنم  سرمو تکیه می دم  به شیشه ی ماشین وای خدای بزرگ چه ترافیکی

البته ترافیکش زیباس

بچه مدرسه ایها رو می بینم با لباسای نو و لبخند به لب  از خیابون با مامان و بابا شون

کنار خیابون مادری رو می بینم که داره بند کفش پسرشو که با توجه به قد دو قواره اش به نظر میاد اول دبستان باشه

وای خدا  شهر چه رنگ و بوی خاصی به خودش گرفته

از جلوی سید مظفر رد شدیم سلام می دم و از اقا تو دلم می خوام روز خوبی داشته باشم

رو بر می گردونم سمت بابام می گم بابا دوباره از کار و زندگی انداختمتا

بابام نگام می کنه می گه الکی خودتو لوس نکن  اینقدر دیر کردی نمی خواد با این حرفا ماس مالیش کنی

من نه بابا  نگو اینجوری

بابام:صدف مطمئنی می خوای همین رشته رو بخونی نمی خوای بری کامپیوتر ؟

من: نه بابا من بین بد و بدتر بد و انتخابش کردم همین معماری خوبه

تازه شما هم که هستی کمکم می کنی

بابام: رو کمک من حساب باز نکن مگه موقعی که من درس می خوندم بابام کمکم می کرد تو باید یاد بگری رو پاهای خودت وایستی و خودت از پس کارات بر بیای

دیگه چیزی نمیگم

یعنی جوابی ندارم حرف حساب که جواب نداره

در همین موقع تلفنم زنگ می خوره  نگاه میکنم می بینم بهنازه

با صدای  چیغ و شادی که داره

بهناز: صدف هیچ معلوم هست کجایی من قشمم

من:بهناز هنوز بندرم تو ترافیک گیر کردیم

بهناز:زود باشین بیاین

من:باشه بهناز جان

هنوز  تلفنو قطع نکرده مامانم زنگ می زنه

من:سلام مامان

مامانم:سلام هنوز نرسیدین اسکله

من:نه مامان اگه بدونی چه ترافیکیه

مامانم:خیلی خوب رسیدین به من زنگ بزنین خبر بدین

من :چشم مامان

بلاخره رسیدیم به اسکله  ماشین و تو پارکینگ  پارک کردیمو دست در دست پدر راه افتادیم

بابام دو تا بلیط تندرو گرفت  تو صف تحویل بلیط حنان و مامانش رو هم دیدیم از اونجا باهم رفتیم قشم

دو ساعت معطل شدیم بهناز ده دفه زنگید اعصابش حسابی خورد شده بود

تو تندرو بودیم بهناز زنگ زد و شماره دانشجوییمو گرفت

طفلی واسه منم انتخاب واحد کرد

بعد گفتش شما دیگه بیاین خوابگاه....

وااااااااااااااااااااااااای خدا این خوابگاهه

یه اتاق کوچیک با دو تا تخت دو طبقه

باز خوبه با هم اتاقیام دوستم

اتاق بقلی خیلی دخترای خوبین خیلی زود با همدیگه اخت شدیم

شنبه باید بریم اونجا مستقر شیم

از یکشنبه کلاسام شروع می شه

خدایا به امید خودت

تـاریـ خ دوشنبه 1390/07/04سـاعـ ت 3:7 PM نـویسنده s@d@f| |

 

روزای آخره تو خونه موندمه  یکشنبه باید وسایلامو جمع کنم و برم

خیلی دلم تنگ می شه

واسه همه واسه دوستام واسه خونمون واسه تختم واسه میزم واسه کتابام واسه عروسکام واسه فرش اتاقم واسه تلوزیونم واسه کامپیوترم  والسه خونه ی مادر برگام واسه همه

بیشتر از همه واسه مامان و بابا م و سحر

خیلی دلم تنگ می شه

داشتم با صدف می حرفیدم چند  دقیقه پیش ....

وای خدا

چقدر دلم واسه صدفو کیمی تنگ می شه

درسته نزدیگه اما....

۳ ماه دور از خونه دور از فامیل

اونم من

منی که به قول مامان بزرگم  وقتی میرم جایی انگار بمب منفجر شده

وای خدا جون مامان بزرگم چقدر دلم واسش تنگ می شه

واسه اخر هفته هایی که می رفتم خونشون  صورت چروکیدشو می بوسیدم میشستم پیشش

وای خدا

دیروز رفته بودم خونه ی مامانیم (مامان مامانم) الهی قربونش برم چقدر دلم واسش تنگ می شه

دلم واسه همه تنگ می شه

وای خدا جون خودت کمکم کن

 

تـاریـ خ پنجشنبه 1390/06/31سـاعـ ت 11:8 AM نـویسنده s@d@f| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگي

حال شما  احوالاتتون؟؟

واي بچه ها جاتون خالي دارم آبنبات چوبي مي خورم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 با طعم طالبي از اين آدامسي خوشمزه هاس

دلتوووووووووووون.....

نه نه   اين حرفه بديه بچه ي خوب هيچوقت از اين حرفا نمي زنه

وآما اصل قضايا

امروز صبح پا شدم رفتم خونه ي كيميا اينا سرش خراب شدم فك كردم خودش تنهاس  بعد رفتم ديديم مامان كيميا هم اومده بود اما امشب دوباره رفتش تهران  كيميا رو هم سپرد دست من

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

خداوند به داد كيميا برسه

امروز رفتم كلي با كيمي صحبت كردم  ديوونه مي خواست امسال قيد دانشگاه رو بزنه  بخونه واسه سال بعد

بيــــــــــــــــــــــــب

انقده باهاش حرف زدم انقده  مسخره بازي درآوردم انقده گفتم و گفتم اخري كيمي بهم گفت صدف مثله شيطون مي مونيا

همون موقع مامان كيمي هم زنگيد بهش بيا دانشگاه و برو خلاصه بلاخره موفقيت بدست اومدو كيمي جون دانشگاه و ميره چقده خوبه

يه جامدادي خريدم از اين عروسكيا شكل خره خيلي بامزه اس خيلي دوستش مي دارم

كيمي ميگه صدف تو دانشگاه و با اين كارات آباد مي كني

بعد از ظهر به اتفاق صدف و كيمي رفتيم از مدارك گرانبها  فتو كپي تهيه كرديم براي ثبت نام

البته قبلش هم يه سري اتفاقات افتاد كه....

خوب من چيكار كنم اونا ديگه بايد عادت كنن من اينجوريم ديگه خوب حالا يه نيم ساعت صدف تو گرما معطل شد و كيمي هم يه ۱۰ دقيقه منتظر من موند  اتفاقي نيافتاد كه

هي صدف منو دعوا مي كنهمنه طفله مهصومو

بعد از اون پا شديم رفتيم اب انار فروشي  بستني اناري به بدن زديم بعدشم ريختيم خونه ي كيمي اينا 

و.....

چيسپ و ماست موسير اي جوووووووووووووووونم

آي چسبيد اي چسبيد جاي همگي خالي

ديگه حوصله ندارم بقيشو بنويسم خيلي طولاني

ولي در كل روز خيلي بسيار زياد خوبي بوووووووووووووود شديدا"

دووووووووووووووووووووووستون دارمـ

قرررررررررررررررررررررررررررررررررربونتون

 

تـاریـ خ یکشنبه 1390/06/27سـاعـ ت 2:37 AM نـویسنده s@d@f| |

De$ign: KhanOomi

كد ماوس